العلامة المجلسي
1117
حياة القلوب ( فارسي )
ايشان بر سر راه پادشاه آمدند و « اللّه أكبر » گفتند وخدا را به يگانگى ياد كردند ، پس پادشاه در غضب شد وامر كرد به حبس ايشان وفرمود هر يك را صد تازيانه بزنند . چون اين خبر به عيسى عليه السّلام رسيد ، سركرده وبزرگ حواريان كه « شمعون الصفا » بود از عقب ايشان فرستاد كه ايشان را يارى كند ، چون أو داخل آن شهر شد اظهار رسالت خود نكرد وبا مقرّبان پادشاه آشنا شد وبه تقريب آشنائى ايشان به مجلس پادشاه داخل شد وپادشاه أطوار أو را پسنديد وأو را مقرّب خود گردانيد ، پس روزى به پادشاه گفت كه : شنيدهام كه دو كس را در زندان حبس كردهاى ، آيا با ايشان هيچ سخنى گفتى وحجتي از ايشان طلبيدى ؟ پادشاه گفت : نه ، غضب مانع شد مرا از آنكه از ايشان سؤال كنم . پس پادشاه ايشان را طلبيد وشمعون از ايشان پرسيد : كي شما را به اينجا فرستاده است ؟ گفتند : خدائى كه همه چيز را آفريده است وشريكي در خداوندى ندارد . شمعون گفت : وصف أو را بگوئيد ومختصر بگوئيد . گفتند : مىكند هر چه مىخواهد وحكم مىكند به آنچه اراده مىنمايد . شمعون گفت : آيت وحجت شما بر گفتار شما چيست ؟ گفتند : هر چه آرزو كنى وخواهى . پس پادشاه امر كرد كه پسرى را آوردند كه جاى ديدههاى أو مانند پيشانى صاف بود وفرجه ورخنه نداشت ، پس ايشان دعا كردند تا جاى چشم أو شكافته شد ، ودو بندقه از گل ساختند وبه جاى حدقهء أو گذاشتند ، پس آن بندقهها حدقهء بينا شدند وهمه چيز را ديدند ، وپادشاه متعجب شد ، پس شمعون عليه السّلام به پادشاه گفت : اگر تو هم از خداى خود سؤال مىكردى كه چنين كارى مىكرد ، شرفى بود براي تو وخداى تو . پادشاه گفت : من چيزى را از تو پنهان نمىدارم ، آن خدائى كه ما أو را مىپرستيم ، نمىبيند ونمىشنود وضرر ونفعي نمىرساند . پس پادشاه به آن دو رسول گفت كه : اگر خداى شما مرده را زنده مىكند ، من ايمان به أو وبه شما مىآورم . گفتند : خداى ما بر همه چيز قادر است .